تاریخچه بنای کعبه

 


 

تاریخچه بنای کعبه

کعبه یا بیت العتیق بنایی در میان مسجدالحرام در شهر مکه و کشور عربستان واقع است که مقدس‌ترین مکان دین مبین اسلام محسوب محسوب شده، قبله‌گاه عاشقان و شیفتگان معبود است.
 
ساختار کعبه
 
کعبه بنایی مکعبی شکل است که از سنگ‌های سیاه و سخت است. این سنگ‌ها که از سال 1040 قمری تا به امروز بر جای مانده، از کوه‌های مکه به ویژه جبل الکعبه در محله شُبَیکه گرفته شده است.
سنگ‌ها اندازه‌های مختلف دارند به طوری که بزرگترین آنها با طول و عرض و ارتفاع 190، 50 و 28 سانتیمتر و کوچکترین آنها با طول و عرض 50 و 40 سانتیمتر است.

ادامه نوشته

تاریخچه طریقت قادری

 

اين طريقت توسط حضرت جبرئيل عليه السلام بر پيامبر اعظم صلي الله تعالی عليه و آله وسلم نازل شد و ايشان بنا برآيه (ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله) آن را از راهبيعت دست به دست به اهلبيت عليهم السلام و صحابه رضي الله عنهم انتقال ميدادند. حضرت رسول صلي الله تعالي عليه و سلم هنگام كوچ از اين جهان حضرت حيدر كرارعلي ابن ابیطالب را به جانشيني خود معرفي كرد و ايشان وارث روحي پيامبرشد و امر بيعت و تربيت روحي مسلمانان را بر عهده گرفتند.

حضرت علي نيز اين مسئوليت را به امام حسين عليه السلام از سوئي و شيخ حسن بصري قدس الله سره ازسوي ديگر سپرد.

 اين طريقت مبارك از امام حسين عليه السلام به امام سجاد عليه السلام و از ايشان به امام باقر علیه السلام وازايشان به امام صادق علیه السلام واز ایشان به امام كاظم عليه السلام سپرده شد.

بعد از امام رضا عليه السلام فشار حكومت بر اهلبيت آنچنان شديد شد كه امامان بعد از ایشان نمي توانستند به تربيت عرفاني و مذهبي مسلمانان بپردازند. از اين رو امام رضا عليه السلام اين مسئوليت را به شيخ معروف كرخي قدس الله سره سپردند.

از طرف شيخ حسن بصري نيز شيخ حبيب عجمي و شيخ داوود طائي به ترتيب شيخيت رابرعهده داشتند تا اين كه از اين جانب نيز شيخيت به شيخ معروف كرخي قدس الله سره رسید.

 يعني شيخ معروف كرخي هم از جانب امام رضا عليه السلام و هم شيخ داوود طائي قدس الله سره اجازه شيخيت يافتند.

بعداز شيخ معروف كرخي شيخت از اين مسيرعبوركرد:

شيخ سري سقطي قدس الله سره.

 شيخ جنيد بغدادي قدس الله سره.

شيخ ابوبكر شبلي قدس الله سره.

شيخ عبدالواحد يماني قدس الله سره .

 شيخ ابوالفرج طرطوسي قدس الله سره.

 شيخ علي هكاري قدس الله سره.

شيخ ابوسعيد مخزومي المبارك قدس الله سره.

 سيد شيخ غوث الاعظم عبدالقادر گيلاني قدس الله سره.

بعد از ايشان طريقت قادريه توسط فرزندانشان به نقاط مختلف جهان رفت و به نام هاي مختلف نامیده شد و جانشینان ایشان به ترتیب عبارتند از :

 شيخ داوود ثاني قدس الله سره.

 شيخ محمد غريب الله قدس الله سره.

 شيخ عبدالفتاح سياح قدس الله سره.

  شيخ محمد قاسم قدس الله سره.

  شيخ محمد صادق قدس الله سره.

  شيخ حسين بحراني قدس الله سره.

 شيخ احمد احسائي قدس الله سره .

 شيخ اسماعيل ولياني قدس الله سره كه ایشان خود از پيران طريقت نوربخشيه بود براي بليغ طريقت خودازكردستان به بغداد ميروند و در آنجا با شيخ احمد احسائي ملاقات ميكنند وتحت تاثير او قرار گرفته و طريقت قادري را از ايشان گرفته و به كردستان مي آورند .(در آن زمان طريقت نوربخشي و علوي در كردستان حاكم بود)

  پيروان ايشان شاخه هاي مختلف طريقت قادري را در كردستان عراق و ايران و...پديد آوردند.

 طريقت هائي مثل قادري كسنزاني ، قادري صادقی ،قادري طالباني ، قادري برزنجي، قادري كومائي،قادري نجار و قادریه سوله ای میباشد .

 

کرامات شیخ عبدالقادر

 

از آن حضرت کرامات وخوارق عادات بسیار زیادی نقل شده است امادر اين مقاله بيشتر دربارة پاية علمي و فقهي حضرت غوث سخن رفته فلذا از نقل کرامات خودداری می کنم وتنها به یک مورد بسنده می کنم : درمورد مسافرتش به بغداد وحوادثی که درطول راه برایش اتفاق افتاده است حکایات جالبی نقل می کنند از جمله این حکایت از زبان خود شیخ منقول است:

من از همان دوران كودكی به صدق و راستگویی تربیت شدم، باری برای طلب علم و دانش از مكه مكرمه عازم بغداد شدم،مادرم به من چهل دینار داد تا خرج راه و سفرم نمایم و از من تعهد گرفت كه راستگویی را همیشه پیشه بگیرم، همین كه به سرزمین(همدان) رسیدیم، گروهی از دزدان جلوی ما را گرفتند، اجناس و وسایل كاروان را تصاحب نمودند، دزدی از كنارم گذشت و گفت: چه چیزی همراه داری؟ گفتم چهل دینار با خود همراه دارم. 

او فكر كرد كه من دارم شوخی می كنم، مرا رها كرد، فرد دیگری آمد و پرسید: چه چیزی با خود همراه داری؟ من حقیقت را به او گفتم، او مراپیش رئیس دزدان برد. سرگروه دزدان از من پرسید: من حقیقت را كاملاً بازگوكردم او گفت چه چیزی تو را به راست گویی وادار نموده است؟ گفتم مادرم از من تعهد گرفته است كه همیشه راست بگویم، ترسیدم كه مبادا به عهد خویش خیانت كرده باشم !  ترس و وحشت تمام وجود رئیس دزدان را فرا گرفت همان وقت فریاد بر آورد و گریبان چاك نمود و گفت عجب ! تو می ترسی از این كه مبادا پیمان مادر را بشكنی پس من چگونه نترسم كه عهد خداوند را بشكنم؟ سپس دستور داد كلیه كالاهای كاروان را برگردانند. آنگاه به شیخ عبدالقادر گیلانی گفت: من دیگر به دست تو توبه می كنم،دزدان دیگر گفتند: شما در دزدی سر گروه ما بوده اید چه خوب است كه امروز در توبه كردن هم سر گروه ما باشید ما همگی توبه می كنیم،بدین تر تیب به بركت صدق و راستگویی همگی توبه كردند.

 

سفارش های غوث گیلانی به یکی از فرزندانش

 

 ای فرزند تو را سفارش می کنم به تقوی و فرمانبرداری خداوند و ملازمت شرع و حفظ حدود آن. بدان ای فرزندم خداوند ما و تو همه ی مسلمین را موفق بدارد که راه ما بر کتاب قرآن و سنت پیامبر و سعه ی صدور و بخشندگی و خود داری از ظلم و تحمل رنج و چشم پوشی از لغزش های برادران استوار است. فرزندم تو را سفارش می کنم به فقر، و آن عبارت است از حفظ احترام مشایخ و برخورد خوب با برادران و نصیحت کوچکتران و بزرگتران و ترک دشمنی، نه ترک امور دین.

پس بدان ای فرزندم  خداوند ما و تو وهمه مسلمانان را موفق بدارد که حقیقت فقر این است که پیش امثال خودت اظهار فقر ننمائی و حقیقت بی نیازی آن است که نزد امثال خودت اظهار بی نیازی نکنی و تصوف حال است با قیل و قال به دست نیامده.هر گاه فقیر را دیدی با وی از در علم وارد مشو، بلکه با مدارا شروع کن، چون علم او را به وحشت می اندازد ولی مدارا مانوس می کند.

و بدان ای فرزندم خداوند ما وتو و همه ی مسلمین را موفق بدارد که تصوف بر هشت خصلت بنا شده: اولش بخشندگی است دوم رضایت ، سوم صبر، چهارم رایزنی،پنجم غربت، ششم پشمینه پوشی، هفتم سیاحت و هشتم فقر می باشد.

بخشندگی صفت پیغمبر خدا ابراهیم است. رضا از پیغمبر خدا اسحق، شکیبایی  ازپیغمبر خدا ایوب، رایزنی ازپیغمبر خدا زکریا، پشمینه پوشی ازپیغمبر خدا یحیی، جهانگردی ازپیغمبر خدا عیسی، وفقر از سرور وشفیع ما محمدصلی الله علیه وسلم است.

فرزندم تو را سفارش می کنم که درمصاحبت با توانگران ، عزت نفس از خود نشان ده ودربرابر فقرا فروتن باش وبرشماست اخلاص ؛ وآن هم فراموشی دیدار مردم وادامه ی ارتباط  با خالق است. ودرکارها خدا را متهم مکن.درهمه ی احوال از خداوند التماس کن وخواسته هایت را به امید کسی که میان تو واو دوستی وصداقت برقرار است گسترش نده.لازم است از سه طریق بخدمت فقرا قیام کنی: اول با تواضع وفروتنی ، دوم با خوشرفتاری ، سوم با بخشش وگذشت.

نفس خود را بمیران تا زنده شوی .نزدیکترین خلق به خدا آنهایی هستند که خوش خلق باشند.

بهترین کار خودداری از کاری است که مورد رضای خدا نباشد برشماست که فقرا را به مدارا وشکیبایی تشویق نمایی چون فقیر جز به وسیله خدا بی نیاز نمی شود.

شیخ عبدالقادردراصول پیرو ابی الحسن اشعری ودرفروع تابع شافعی و احمدحنبل است. آرامگاهش درباب الشیخ بغدادمزاراهل دل است.

 امام عبدالقادر با معرفت صحیح رسالت پیام آوران رهایی و طبیبان راستین بیماری های بشری به خوبی می دانست که تنها راه برای اصلاح جامعه و باز گردانیدن آن به مسیر درست خویش اصلاح عقیده و اخلاق مردم به ویژه عالمان و نخبگان است و محور این اصلاح "توحید" و "تقواست" که جز از طریق تعلیم و تربیت ممکن نیست.

 

مناجات

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

منـــاجــات

 گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که
پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام
برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام
لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که
تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام
لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا
باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا
همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو
هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست
از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی،
چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی
و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها
اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای
تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من
می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار
اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

 ...


گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

 

 

حضرت شیخ عبدالقادر گیلانی

 

حضرت عبدالقادر گیلانی در سال470 هجری قمری درسرزمین گیلان واقع در شمال ایران از پدر ومادری متدین  متولد شد. پدرش سید موسی جنگی دوزفرزند سید ابی عبدالله گيلانی ازسادات حسنی ومادرش فاطمه دخترسید ابوعبدالله صومعی ازسادات حسینی بودند. شیخ عبدالقادر علوم مقدماتی را نزد ابو ذکریای تبریزی فرا گرفت و در سال 488 ه. ق وطن خود را به قصد بغداد ترک کرد.

ایشان در شهر بغداد نزد اساتید مسلم از جمله ابوبکر محمد بن احمد ابوطالب بن یوسف علوم زمان را فرا گرفت و سپس به حلقه شاگردی علی بن ابی سعد مخزومی عارف بزرگ پیوست و به تکمیل معلومات پرداخت. پس از چندی در مدرسه مخزومیِ، جانشین استاد گردید و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که آوازه زهد و تقوایش به همه جا رسید. مردم از همه نقــاط به زیارتـــش می شتافتند و نصایحـش را به جــان و دل می پذیرفتند. ایستادگی وی در ریاضت تن و خوار داشتن نفس، به استواری کوه طعنه می زند. روزه چهل روزه می گرفت و سال ها تن به بستر نمی سپرد و راه خواب بر چشم می بست. طریقه ای را در تصوف احیاء نمود که به نام خود او یعنی قادریه معروف شد. 

 قادریه در نقاط مختلف ایران و برخی از ممالک دیگر از جمله هندوستان و ترکیه و برخی از کشورهای عربی رواج یافت و هنوز هم گروه هایی از عرفا به طریقه مزبور تعلق دارند. او علاوه بر مقام شامخی که در تصوف و عرفان داشت ، شاعری توانا ، حکیم ، فیلسوف و دانشمند بود و آثار متعددی به زبان های فارسی و عربی از خود به یادگار گذاشت. او مدرسه ای به نام «باب الارج » در سال 528 ه . ق در بغداد احداث نمود که در آن ده رشته از فقه و علوم تدریس می شد. (مدت ارشاد آن جناب 40 سال ومدت تدریس وفتوا 33 سال وعمر شریفش 90 سال ووفاتش بسال 561 ه.ق نوشته شده است)

حضرت شیخ عبدالقادر (قدس سره) در عصر خود انقلابی روحانی و تحولی فرهنگی در میان مسلمین پدید آورد و مردم را از توسل به عمال حکام جابر عباسی برحذر فرموده و گناهکاران را تشویق نمود تا در اعمال و رفتار خود تفکر کنند و به بارگاه ربوبی متوجه شوند و بازگردند تا در راه نیل به سعادت که همانا تزکیه نفس است، قدم گذارند.

او خود وحید دهر و فرید عصر بود و در راه تصفیه نفس و جلادادن سرّ استعداد ذاتی خود را نشان داد. فقیهی متفکر و محدثی منطقی بود و با غور و بررسی معانی لطیفه قرآن مجید به رموز کلام وحی دست یافت و آن را شفا و رحمت برای قلوب مسلمین شناخت. آن حضرت اوراد و اذکار مخصوصی را بر پایه مقام علمی خود و علوم شریفه ای که کسب کرده بود به گونه­ای پایه­ریزی نمود که خاصیت قرائت و تکرار آن به دل برسد . لذا به مریدین توصیه فرمود که این رموز و اذکار را در اختیار نااهلان قرار ندهند. حضرت شیخ مریدین خود را وامیدارد که روان خود را از تصورات باطله فلاسفه یونانی و موهومات سفسطه­پردازان پاک گردانند و برای نیل به حکمت و اشراقات قلبیه به سیر سلوک شرعی روی آورند تا از طلسمات عالم ناسوت رهائی یابند.

حضرت شیخ عبدالقادر(رض) براساس اين اعتقادكه ؛ درمورد(تبليغ وارشاد)مسئوليت وتكليف دارد به آن اشتغال مي ورزيد. درمجلسي فرموده است: پاك و بي عيب است خداوندي كه درقلب وانديشه ام علاقه وشوق به ارشاد ونصيحت راقرارداد وهمه امورديگرم رادرمقابل آن كم اهميت نمود. من داعي وواعظي بيش نيستم ودرمقابل دعوت وارشادم مزدي نمي خواهم، اجر وپاداشم را ازپروردگارم دريافت نموده ومي نمايم. من به دنبال درهم ودينار نيستم. بنده وگردن كج دنيا وآخرت هم نمي باشم؛ فقط ازخالق يكتايم پيروي واطاعت مي كنم؛ اي مردم خوشحالي من درسعادت ورستگاري شما وغم واندوهم درگمراهي وشقاوت شما خواهد بود.

اشتغال وعلاقه او به امر وعظ وارشاد وتربيت سبب بي توجهي وغفلتش ازتدريس وترويج علم وسنت وعقائد صحيحه ومبارزه با اهل بدعت وانحراف نمي گرديد.

امام عبدالقادر گيلاني (رض) اهميت وعلاقه فراواني به كار تدريس نشان مي داد وخود دانشمندوعالمي آگاه به علوم گوناگون بود. راجع به ايشان گفته اند: در مسائل مربوط به سيزده علم اهل نظر و راي بوده است؛ در مدرسه ومحضرشان علومي همچون تفسيرقرآن، حديث، فقه مذاهب، اصول الفقه، صرف ونحو و...تدريس مي گرديد. خودايشان بعدازظهرها با قرائات سبعه قرآن را تلاوت مي فرمود.

 

ادامه نوشته

شعری در وصف خدا

 

پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."

-قیصر امین پور-